تبلیغات
بیا تو فقط بخند
 
بیا تو فقط بخند
مطالب طنز جالب گوناگون از سر تا سر وب
شنبه 28 اسفند 1389 :: نویسنده : o ps
Hot Tehran

وبلاگی داغ برای تهرانی های داغ




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 اسفند 1388 :: نویسنده : o ps

آیا می‌دانستید زرافه تار صوتی ندارد و لال است و نمیتواند هیچ صدایی از خود در آورد.

آیا می‌دانستید موشهای صحرایی چنان سریع تکثیر پیدا میکنند، که در عرض هجده ماه دو موش صحرایی قادرند یک میلیون فرزند داشته باشند.

آیا می‌دانستید جنین بعد از هفته هفدهم خواب هم میتواند ببیند.

آیا می‌دانستید گربه و سگ هر کدام پنج گروه خونی دارند و انسان چهار گروه

آیا می‌دانستید روباهها همه چیز را خاکستری میبینند.

آیا می‌دانستید اسبها در مقابل گاز اشکآور مصوناند.

آیا می‌دانستید زرافه ایستاده وضع حمل می‌کند و نوزادش از فاصله 180 سانتی متری به زمین میافتد.

آیا می‌دانستید 1300 کره زمین در سیاره مشتری جای میگیرد.

آیا می‌دانستید رود دجله به خلیج فارس میریزد.

آیا می‌دانستید 85% گیاهان در اقیانوسها رشد میکنند.

آیا می‌دانستید اولین تمبر جهان در سال 1840 در انگلستان به چاپ رسید.

آیا می‌دانستید یک سال نوری برابر است با 9.460.800.000.000 کیلومتر.

آیا می‌دانستید اولین اتوموبیل را مظفرالدین شاه قاجار وارد ایران کرد.

آیا می‌دانستید قدرت بینایی جغد 82 برابر قدرت دید انسان است.





نوع مطلب : آیا می دانید؟، 
برچسب ها : دانستنیها، علم، علم ماورا، علم زندگی، ایا می دانستید،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 اسفند 1388 :: نویسنده : o ps

همه ما در زندگی فرد دروغگویی را سراغ داریم. یک لاف زن حرفه ای. فردی که حتی اگر تلاش هم کند، باز هم نمی تواند از دروغ گفتن دست بردارد. او در مورد هر چیز و همه چیز دروغ می گوید. تعداد خانم هایی که با آنها قرار ملاقات گذاشته، مسائل کاری، استعدادهایش، تحصیلات و در یک کلام همه چیز. او می خواهد با این کار خودش را بزرگتر جلوه داده و در دیگران تاثیر بگذارد.

دلیل دروغگویی هر چیزی که باشد، کسی به این قبیل افراد احترام نمی گذارد. هیچ کس روی آنها حساب باز نمی کند و برای شخصیتشان نیز ارزش قائل نیست. من این کلام را بارها و بارها تکرار کرده ام: مرد است و حرفش.

توانایی تشخیص دروغ
اعماق وجود بیشتر انسانها پاک و محجوب است. آنها هر چقدر هم که تلاش کنند و دروغی بگویند که به اصطلاح مو لای درزش نرود، باز چشمانشان گویای تمام حقایق است. چشم ها هیچ گاه دروغ نمی گویند. اگر شما یک تبهکار حرفه ای هم باشید، چشمانتان هیچ گاه نمی توانند کسی را فریب دهند. پس چرا خودتان را بیهوده به زحمت می اندازید؟

من می توانم یک فرد دروغگو را زودتر از هر كسی شناسایی کنم. به راحتی توانایی تشخیص حقیقت را پیش از اینکه هیچ حرفی رد و بدل شود دارم. حرکات بدن گویای تمام حقایق هستند.

اما اگر مطمئن هستید که آنها در روز روشن در حال دروغ گفتن هستند، نباید به سرعت عکس العمل نشان دهید. این کار باعث می شود که فرد مقابل احساس شرمندگی و خجالت زدگی کند؛ او فقط می خواهد به نوعی خود را در جلوی چشم همگان بزرگ تر جلوه دهد. (بعد از همه این حرف ها، به هر حال روزی فرا می رسد که یک فرد لاف زن از کرده خود پشیمان می شود، حالا چرا شما فردی باشید که او را به شرمندگی می رساند؟)

گاهی اوقات بهتر است به شخص دروغگو نشان دهیم که فقط به خاطر دلایل ضمنی خودمان، دروغش را می پذیریم. این کار باعث می شود که او کمی بترسد و دفعه آینده دروغ نگوید. معمولا انسان ها خیلی مؤدب تر و با سیاست تر از این هستند که بخواهند کسی را دروغگو بخوانند به همین دلیل آدم های دروغگو توانایی هایشان را دست بالا می گیرند و هر روز بیش از پیش دروغ می گویند.

برخی افراد نمی دانند چگونه دروغ بگویند
به طور کلی بیشتر افراد دروغگوهای ماهری نیستند. چرا؟ به این دلیل که همیشه اشکالاتی در داستانهایشان وجود دارد. به عنوان مثال اگر مرخصی استعلاجی می گیرید، پس چرا روز بعد سرحال و شاداب سر کار آماده می شوید؟ دلیلش این است که این جور افراد توانایی دیدن دورنمای بزرگتر را ندارند. آنها نمی دانند که چگونه باید بر روی سخنان کذبشان درپوش بگذارند به همین دلیل همیشه دستشان رو می شود.

من کارمندی داشتم که وظیفه داشت هر هفته گزارشات تحقیقاتی را برایم مهیا کند. روی میزم، هر دوشنبه، درست مثل ساعت. یک روز او دیر حاضر شد، در حالیکه هیچ چیز در دست نداشت وارد اتاق شد و داستانی ساختگی برای عدم جمع آوری اطلاعات برایم تعریف کرد. جدا از اینکه هر بهانه ای هم که می آورد (اصلا به من مربوط نبود که چرا نتوانسته) او به من دورغ هم می گفت.

کارمند عزیز ما به جای جمع آوری اطلاعات یک هفته در شمال مشغول ماهیگیری بوده. آیا فکر نمی کرد که من می توانم به راحتی حقیقت را دریابم؟ او مثل یک کبک سرش را به داخل برف فرو برده بود و تصور می کرد که دیگران نیز توانایی دیدن هیچ چیز را ندارند. بهانه های او واقعا واهی و غیر قابل باور بودند. من قبلا فکر می کردم جوان فعال و پر کاری است، اما در آن زمان از چشمم افتاد و کسی جز یک دروغگو نبود. او فقط می خواست مثل یک مرد رفتار کند، اما توانایی آن را نداشت. البته من اجازه پیش روی را از او سلب نکردم، اما به راستی لنگان لنگان تا کجا می توان جلو رفت؟

یکی دیگر از کارکنانم روزی برایم یک دست کت شلوار با مارک "آرمانی" هدیه آورد. من از او پرسیدم که اصل است یا خیر (در صورتیکه می دانستم مارک لباس قلابی است) اما او با کمال خونسردی گفت اصل است و افزود "من آن را از یکی از عمده فروشی های آرمانی خریداری کردم و فروشنده به من اطمینان خاطر داد که جنس اصلی است." به هر حال چه کارمند من دروغ می گفت، چه عمده فروش آنقدر کودن بوده که جنس اصل و فرع را تشخیص نمی داده، در اینجا شناسایی کاذب کمی دشوار به نظر می رسد. به نظر شما احتمال دروغگویی کدامیک بالاتر است؟

بله دقیقا، خیلی خوبه، دارید یاد می گیرید!

قبول اشتباهات، صداقت
برخی بیش از اندازه نادان هستند، ذهنشان کار نمی کند، توانایی های خود را بیش از اندازه بالا تصور می کنند و فکر می کنند که در مرکز توجه جهان قرار دارند. آنها تصور می کنند که با اتکا به دروغ به راحتی می توانند خودشان را از شر تمام مشکلات خلاص کنند، اما در نهایت دود این کار وارد چشمان خودشان می شوند.

زمانی که دروغ می گویید نه تنها ارزش شما در نظر اطرافیانتان از بین می رود، بلکه انسانیت شما نیز نابود می شود. گفته هایتان حقیقت ندارند، همه آنها وهم و فریب هستند. در این حالت چگونه می توانید انتظار داشته باشید که دیگران شما را جدی بگیرند؟

اگر کسی دروغ بگوید چیزی نمی گذرد که به او برچسب دروغگویی می چسبانند و نام چوپان دروغگو بر او می گذارند. همه چیز برایتان تمام خواهد شد. زمانیکه در شرایطی گیر می کنید که برای رهایی از آن مجبور هستید اندکی قوه تخیل خود را به کار بیندازید، بهتر است دهنتان را ببندید و چیزی نگویید. به جای دروغ گفتن به اشتباهاتتنان اعتراف کنید و تا در نظر همگان بزرگتر جوه کنید. صادق باشید و همه مردم را نیر به صداقت فرا خوانید. هر کاری که انجام دهید نتیجه آن را بزودی می بینید حال چه در شغل چه در زندگی خانوادگی.

بیاد داشته باشید که چینی ها دور زمان را به صورت یک چرخه در نظر می گیرند که همه چیز روزی به سمت جایگاه اولیه خود باز می گردد؟ این حقیقت دارد.

حرف ها و دروغ هایی که از دهانتان خارج می شود درست مثل شمشیری است که به دست دشمن می دهید، پس هیچ گاه به دست افراد سلاحی ندهید تا در آینده بر علیه خودتان از آن استفاده کنند.

دروغ گفتن به خانم ها
یک استثنا برای قانون "اصلا دروغ نگویید"، خانم ها هستند

اگر دروغ مصلحتی نگویید (مانند تعریف از هیكل، دست پخت، علاقه به مادر زن،...) در زندگی نمی توانید به هیچ خانمی نزدیک شوید. این به این دلیل نیست که کذب خوب است بلکه دلیل آن این است که دنیای خانم ها متفاوت بوده و قانون های مخصوص به خود را دارد. بدون دروغ حقیقت زیاد می شود که اکثر آنها نیز جزء حقایق تلخ به شمار می روند. بین خودمان بماند اما خانم ها مانند آقایون توانایی تحمل تمام حقایق را ندارند. طبیعت آنها این چنین سرشته شده است. بهتر است شکایت خود را به درگاه خداوند ببرید.

توجه کنید، شاید کمی دردناک باشد، اما حقیقت دارد. این مقاله مربوط به ملاقات خانم ها و آقایون نیست، مقاله ای برای صاحب اختیار کردن و قدرت بخشیدن به شما در مسائل شغلیست. فکر نکنید که نباید به خانم ها احترام بگذارید و هر طوری که دلتان خواست با آنها رفتار کنید. فقط می خواستم برای شما این مطلب را روشن کنم که قوانین دنیای تجارت با دنیای عشق و علاقه کمی متفاوت است.

نکاتی برای شناسایی افراد دروغگو
تصور کنید که شما همین دیروز متولد شده اید و نامتان هم "گول خور" است. در این قسمت نکاتی است تا اگر کسی در حال دروغ گفتن به شما بود بتوانید خیلی سریع آنرا تشخیص دهید:

چشم ها: چشم طرف مقابل را بخوانید. اگر آنها بی قرار بود و مردمک چشم بیش از اندازه گشاد شده بود نشانه از دوغگویی است. اگر تمام مدت پایی را نگاه می کرد و یا چشمش به این طرف و آنطرف بود و هیچ گاه مستقیما به چشم های شما خیره نمی شد بدانید که که حرف هایش کذب محض است.
اگر جلوی دهان و یا قسمت های دیگر صورتش را می گرفت.
پیشینیان اعتقاد داشتند که هر گاه کسی بینی خود را بخاراند در حال دروغ گفتن است. من خرافاتی نیستم اما یک انسان راستگو هیچ گاه زمان پاسخ به پرسش ها بینی خود را نمی گیرد، فین فین نمی کند و آنرا نمی خاراند.
اگر به این طرف و آن طرف حرکت می کرد تا به نحوی در تمرکز شما نسبت به موضوع مورد بحث اختلال ایجاد کند.
من من کردن و بعد درست کردن کلمات (شاید این اتفاق برای خودتان هم پیش آمده باشد در چنین شرایطی اصلا لازم نیست که بر گردید و کلمات غلط تلفظ شده را مجددا تکرار کنید)
اگر تنها اشاره مختصری به جزئیات قضیه می شود و همان حرف ها را برای متقاعد کردن خودش چندین بار تکرار می کند. او خیلی مشکوک به نظر می رسد درست مثل یک وکیل در زمان دفاع از متهم.
داستان او پیچیده و تا حدی تحریف شده است و باعث گیج شدن می شود .
دائما در حال تغییر دادن موضوع مورد بحثی است، پرسش های انحرافی می پرسد و به سوالات شما را نیز پاسخ نمی دهد.
همیشه در زمان جواب دادن به سوالات از جمله "آیا تو به من اعتماد نداری" استفاده می کند.
سوالاتی را که به نفعشان نیست نمی شنوند. چی؟ آیا در عرض 10 ثانیه راه گوششان مصدود می شود؟ آنها زمانی که از شما خواهش می کنند تا سوال خود را مجددا تکرار کنید، زمانی پیدا می کنند تا به گفته های کذبشان شاخ و برگ دهند.
جزئیات پس از چند روز از این رو به آن رو می شود (دوباره اگر یک چنین اتفاقی برای خود شما افتاده باشد، حتما به یاد می آورید که جزئیات را بارها و بارها عوض کردید) چند سال بعد در مورد همان داستان از او سوال کنید، آنگاه با تلی از دروغ های مختلف روبرو خواهید شد.
همش همین بود.





نوع مطلب : سرگرمی، 
برچسب ها : چگونه دروغگو را تشخیص دهیم؟، دروغ گو، دروغ، توانایی تشخیص دروغ، دروغ به خانم ها،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 اسفند 1388 :: نویسنده : o ps
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند.
روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»




نوع مطلب : سرگرمی، 
برچسب ها : حکایت س، حکایت سک، عکس سک، داستان کوتاه، حکایت کوتاه، لباس، داستان س، داستان س کوتاه، داستان سک کوتاه، داستان سرکاری،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 اسفند 1388 :: نویسنده : o ps

شاخه گلی شکسته تو دسته تو اسیرم

اگه نیایی تو پیشم یه وقت دیدی میمیرم

محتاج یک نگاتم تا جون دارم فداتم

محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم

دستو پامو گم می کنم

وقتی نگام می کنی تو

نفس نفس هول می کنم

وقتی صدام می کنی تو

تو دفتره خاطره هام

تو ذهن و تو آرزوهام

اسم تو هم شده فراموش

اسم تو هم شده فراموش

یادم دادی بسوزم... دارم می سوزم...دارم می سوزم

اشکه چشامو دیدی بگو به چی رسیدی

قسم به بی قراریت مردم از چشم انتظاریت

محتاج یک نگاتم تا جون دارم فداتم

محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم

دستو پامو گم می کنم

وقتی نگام می کنی تو

نفس نفس هول می کنم

وقتی صدام می کنی تو

تو دفتره خاطره هام

تو ذهن و تو آرزوهام

اسم تو هم شده فراموش

اسم تو هم شده فراموش

می دونی که دوست دارم

واسه اینه که دل می سوزونی تو

گفتم بهت دوست دارم

اما حالا من پشیمونم

برو به درک برو به درک برو به درک

برو به درک...

 





نوع مطلب : گوناگون، 
برچسب ها : شاخه گلی شکسته...، گل، شاخه گل، عروس، دوست داشتن، لاو، عشق، شعر عشقی، شعر عاشقانه، شعر عشقولانه،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 اسفند 1388 :: نویسنده : o ps

گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو ذورحمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است





نوع مطلب : گوناگون، 
برچسب ها : عاشقانه، شعر عاشقانه، منبع شعر، دنیای شعر، شعر، ک شعر، عاشق ک، شعر زیبا،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 اسفند 1388 :: نویسنده : o ps
سلام ای كهنه عشق من كه یاد تو چه پا برجاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

تو یك رویای كوتاهی دعای هر سحر گاهی

شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی

من ان خاموش خاموشم كه با شادی نمی جوشم

ندارم هیچ گناهی جز كه از تو چشم نمی پوشم

دو غم در شكل اوازی شكوه اوج پروازی

نداری هیچ گناهی جز كه بر من دل نمی بازی

مرا دیوانه می خواهی ز خود بی گانه میخواهی

مرا دل باخته چون مجنون ز من افسانه می خواهی

شدم بیگانه با هستی ز خود بی خودتر از مستی

نگاهم كن نگاهم كن شدم هر انچه میخواستی

بكش ای دل شهامت كن مرا از غصه راحت كن

شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت كن

نكن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر

نمیترسم من از اقرار گذشت اب از سرم دیگر

سلام ای كهنه عشق من كه یاد تو چه پا بر جاست




 




نوع مطلب : گوناگون، 
برچسب ها : شعر عاشقانه، زندگی فقط با یار، عشق، عاشق، زندگی عشقولانه، زندگی بدون عشق،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 اسفند 1388 :: نویسنده : o ps

عشق یعنی راه رفتن زیر باران

                               عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

                             عشق یعنی بوسه ها در طوله سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

                             عشق یعنی چشم را به در دوختن

 عشق یعنی جان می دهم در راه تو

                            عشق یعنی دستانه من دستانه تو

عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو

                            عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

                            عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

عشق یعنی انقباظو انبصاط

                            عشق یعنی درده من درده کتاب

عشق یعنی زندگیم وصله به توست

                           عشق یعنی قلب من در دست توست

عشق یعنی عشقه من زیبای من

                           عشق یعنی عزیزم دوستت دارم





نوع مطلب : گوناگون، 
برچسب ها : عشق یعنی ...، عشق، عاشق، عاشق سک، عشق یعنی، معنی عشق، شعر درباره عشق، شعر، شعر عاشقانه، شعر عشقولانه، شعر عاشقی، عاشق تو،
لینک های مرتبط :
شنبه 22 اسفند 1388 :: نویسنده : o ps
 
برای پخته شدن کافیست که هنگام عصبانیت از کوره در نروید




نوع مطلب : گوناگون، 
برچسب ها : پند، اندرز، نصیحت، نکته، نکته جالب، پیام صلح،
لینک های مرتبط :
شنبه 22 اسفند 1388 :: نویسنده : o ps

دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمى بودند. هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت.

یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه؟»

بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم.»

چند روز بعد بهمن از دنیا رفت. یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمک زن را دید که نام او را صدا می زد: خسرو، خسرو...

خسرو گفت: کیه؟

منم، بهمن.

تو بهمن نیستى، بهمن مرده!

باور کن من خود بهمنم...

تو الان کجایی؟

بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.

خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.

بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی هایمان که مرده اند نیز اینجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست. و از همه بهتر این که می توانیم هر چقدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنیم و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچ کس آسیب نمی بیند.

خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمی دیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟

بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته!





نوع مطلب : سرگرمی، 
برچسب ها : فوتبال بازی کردن در بهشت، فوتبال، فوتبال سک، فوتبال خفن، فوتبال وتکنیک، فوتبال زنان، مربی، پیشکسوتان فوتبال، عاشقان فوتبال،
لینک های مرتبط :
شنبه 22 اسفند 1388 :: نویسنده : o ps

می گویند در دوران قبل که پاسگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط دیگر برای خدمت منتقل می شدند باید مدت زیادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند. کما اینکه سفر و رفت و آمد به سهولت فعلی نبوده. شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همین خاطر تعداد معدودی خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران دیگر قرار می گرفت.

همسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از
زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ خانواده پدری اش شده بود. چندین بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر و مادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند. زن که در این مدت با چگونگی برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم کم و بیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش برای خواسته وی اهمیتی قائل نمی شود، او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران برای رفتن و دیدن خانواده اش درخواست مرخصی بکند، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این شرح می نویسد:

"جناب .....
فرمانده محترم .....
اینجانب ..... همسر حضرتعالی که مدت چندین ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم، حال که شما به دلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید بدین وسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت ..... برای مسافرت و دیدن پدر و مادر و اقوام موافقت فرمائید.
با احترام، همسر شما ....."

و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد. چند روز بعد جواب نامه به این مضمون بدستش می رسد:

"سرکار خانم.....
عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت می شود.
فرمانده ....."





نوع مطلب : سرگرمی، 
برچسب ها : پاسگاه های ژاندارمری، تقاضای مرخصی از همسر خود، مرخصی، همسر، جانشین، مکاتبات همسرش، سرگرمی، حکایت، داستان کوتاه، داستان س، داستان س کوتاه،
لینک های مرتبط :
شنبه 22 اسفند 1388 :: نویسنده : o ps

كمترین میزان آمار طلاق متعلق به حلزون هاست چون نه مشكل خانه دارند نه ماشین

اگر یه مرد در ماشین رو برای خانومش باز کنه میشه 2 تا نتیجه گرفت: 1.ماشین تازه هست 2.زنش تازه هست

حیف نان رو برق می گیره هر كاری می كنه نمی تونه خودشو رها كنه اونم سیم برق رو محكم می گیره میگه ولم كن تا ولت كنم.

به حیف نان می گن با ماتیز جمله بساز: می گه دیشب دزد اومد خونمون. می گن این که ماتیز نداشت! می گه خوب ما تیز بودیم گرفتیمش

حیف نان می ره جبهه. تفنگو می زاره پشت سر عراقیه. می گه اگه تکون بوری با لگد می زنمت!

حیف نان زنگ میزنه پیتزا سفارش میده، مسئول سفارش میگه: به نام؟ میگه: خدا

به حیف نان می گن سفر حج چطور بود می گه عالی، خیابوناش تمیز، برجاش بلند، ماشینا همه اخرین مدل، یه جای دیدنی هم داشت كه خیلی شلوغ بود من نرفتم.

شیطون اكس میخوره مردم رو به راه راست هدایت می كنه ...!

یه گلابیه گن می پوشه میگه من موزم.

یه روز یه معلم به دانش آموز خود عكس پای یك حیوانی را نشان داد واز او نام حیوان را پرسید. دانش آموز هر چقدر به عكس نگاه كرد نتوانست نامش را بگوید. معلم با عصبانیت به او گفت: اسمت را بگو تا برایت یك صفر بگذارم. دانش آموز كفشهایش را در آورد و به معلم خود گفت: شما هم از روی پای من بگویید اسم من چیست.

روزی از میلتون (شاعر معروف انگلیسی) پرسیدند: چرا ولیعهد انگلستان می تواند در چهارده سالگی بر تخت سلطنت بنشیند و سلطنت کند، اما تا هیجده سال نداشته باشد نمی تواند ازدواج کند؟ گفت: بخاطر اینکه اداره کردن یک مملکت از اداره کردن یک زن به مراتب آسان تر است

از دختره می پرسن نامزدت چه شکلیه؟ میگه مثل اسب نجیب. مثل پلنگ مهربون. مثل شیر قوی. مثل عقاب تیز بین. دوستش میگه کی میریم باغ وحش نامزدت رو ببینیم .

حیف نان یه كدو تنبل میخره، میزارتش كلاس تقویتی.

یه روز یه معلمه از دانش آموزش می پرسه در آینده می خواهید چه کاره شوید؟ احمد میگه: می خوام خلبان بشم. رامین میگه: می خوام دکتر بشم . سارا میگه: می خوام یه مادر خوب بشم. رضا میگه: می خوام درآینده به سارا کمک کنم.

حیف نان خیلی چاق بوده. جلو دوستاش می ره رو ترازو، واسه اینکه ضایع نشه شکمش رو می ده تو.

هر وقت احساس تنهایی كردی پاهاتو تو سینه جمع كن و با دستات به داخل فشار بده. حتما یه باد صدادار ازت در میره و می‌خندی و خوشحال خواهی شد كه تنهایی!

حیف نان میره خیاطی میگه: با این پارچه برام یه كت و شلوار بدوز، فردا نیام بگی سوزنم شكست، برق نبود، چرخم خراب شد، اصلا پدرسگ نمی خواد بدوزی، پارچه رو بده!

اگه گفتین تو محل کی به همه محرمه؟؟؟ خوب معلومه لبنیاتی سر کوچه چرا؟؟ چون به همه محل شیر میده.

حیف نان به تاكسی میگه آقا چند میگیری منو برسونی به راه آهن؟ راننده میگه 1000 تومن . حیف نان می پرسه واسه چمدونام چند می گیری؟راننده میگه هیچی. حیف نان میگه پس چمدونام رو ببر من هم اومدم





نوع مطلب : جوک، 
برچسب ها : كمترین میزان آمار طلاق متعلق به حلزون هاست چون نه مشكل خانه دارند نه ماشین، جوک، جوک سک، جوک س، جوک خفن، جوک زیبا، جوک پر محتوا، جوک حیف نون، جوک رشتی، جوک کردی، جوک ترکی، جوک اصفهانی، جوک تهرانی، جوک شیرازی، جوک دهاتی، جوک سرکاری، جوک پسرونه، جوک دخترونه، جوک ضد پرسپولیس، جوک ضد استقلال، جوک ضد دختر، جوک ضد پسر، jok، joke، joker، joks، jok irani، jok persian، jok farsi،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 5 بهمن 1388 :: نویسنده : o ps

ای رفیق مهربان هر شب دعایت می كنم
گر ندارم ثروتی جانم فدایت می كنم

امیدوارم با آمدن پاییز هر یک برگی که از درخت می افته یه دونه از غم های توی دلت کم بشه و دیگه هیچ وقت ناراحت نباشی.
پاییزت مبارک

می دونی فرق تو با یانگوم چیه؟ یانگوم جواهری در قصره ولی تو قصری از جواهری!

من فقط تو رو 15 تا دوست دارم: 7 تا دریا، 7 تا آسمون، 1 دنیا...

برات 10 تا گل میفرستم 9 تا طبیعی 1 عدد مصنوعی. تا وقتی که آخرین گل خشك بشه دوستت دارم.

1taye man
2stet daram
3taree shabhae man
4rye dardae man
5ye aftabam
6ye omram
7.8 bar migam
9karetam
10met garm…

شاید تو آسمونو دوست نداشته باشی، ولی یك نفر هست كه تو رو قد یه آسمون دوست داره...

 

دستت رو ببر توی موهات... یه تارشو بگیر... همین رو به صد تا دنیا نمی دم!

به جرم نگاه زیبایت تو را در زندان قلبم محكوم به حبس ابد می كنم. مگر اینكه در دادگاه عشق، در حضور عاشقان اعتراف كنی دوستم داری.

* * * * * * * * * *
/-/
/-/
/-/
شب شده، برات نردبون گذاشتم تا بری سر جات ماه من!
فرستنده: محمد

مثل شقایق زندگی کن، کوتاه اما زیبا
مثل پرستو کوچ کن، فصلی اما هدفمند
مثل پروانه بمیر، دردنام اما عاشق

یه لطفی به ما می کنی؟ یه عکس تمام قد از خودت بگیر برام بفرست. آخه می خوام ورق بازی کنم ولی تک دلم گم شده!


وقتی دلم برات تنگ می شه...چشامو می بندم و...

()*()
(-.-)
(")(")

فکر می کنم که تو...

()*())¤()
( '.' )'.' )
(")(")')(")

همیشه پیشمی!





نوع مطلب : اس ام اس، 
برچسب ها : اس ام اس، اس ام اس زیبا، اس ام اس عشقی، اس ام اس عید، اس ام اس نوروز، اس ام اس چهار شنبه سوری، چهار شنبه سوری، اس ام اس س، اس ام اس ک، اس ام اس جدید، اس ام اس 2010، اس ام اس 2009، اس ام اس خارجی، اس ام اس انگلیسی، اس ام اس دخترونه، اس ام اس پسرونه، اس ام اس -18، اس ام اس +18، اس ام اس بی تربیتی، اس ام اس قشنگ،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 24 دی 1388 :: نویسنده : o ps
حیف نان پنجاه تومنی تقلبی میزنه همه می فهمن چون همه داشتن قنوت می خوندن یکی رفته بوده رکوع. حیف نان بیست تومنی تقلبی میزنه همه می فهمن چون رینگ تراکتور رو اسپرت کرده بوده.

خودکار قرمزه باباش می میره تا چهل روز مشکی می نویسه.

لاته میره قهوه خونه داد میزنه:عباس كیه؟ بیاد جلو می خوام پدرشو در بیارم.
حیف نان میره جلو لاته تا می خوره میزندش. جمیعت می بینن لاته داره حیف نان رو می تركونه میرن جلو از دست لاته بگیرنش حیف نان میگه: ولش كنید بابا، بذارید بزنه، من كه عباس نیستم!

یه كبوتره مست می كنه بجای نامه ایمیل میده.

حیف نان آستین کوته پوشیده بوده، یه نفر بهش گیر می ده این چیه پوشیدی؟ حیف نان می گه: تو به روح اعتقاد داری؟ می گه بله. حیف نان می گه ری...دم تو روحت، هوا گرمه خوب!

یه نفر توی دستشویی می میره، روی قبرش می نویسن: این گل پرپر شده مال رشته، رفته بشاشه دیگه برنگشته.

جوک
به تركه میگن شما آشغالاتون رو تو چی میریزید میگه لای نون! میگن لای نون؟ میگه نمیدونم لای نون یا نای لون

بچه یه اصفهانی شکم درد می گیره میبرنش بیمارستان دکتره بعد از عمل از اتاق عمل میاد بیرون، میگه: عمل با موفقیت انجام شد و ما این سکه 5 ریالی رو از شکم بچه در آوردیم. اصفهانیه میره جلو میگه آقای دکتر اول 5 ریال ما رو بدین حسابمون با هم قاطی نشه

حیف نان سوار سمند می شه، صدای یه زن میاد که می گه: درب خودرو باز است. حیف نان درو می بنده می گه: بستم. حالا هر جا قایم شدی بیا بیرون جایگر!

از بوش می پرسن چرا به عراق حمله کردی؟ می گه امام حسین طلبید. ازش می پرسن حالا کی از عراق می ری؟ می گه هر وقت اما رضا بطلبه!

از حیف نان می پرسن: وقتی حضرت یونس رفت تو دهن نهنگ چی شد؟ می گه هیچی، یه سازمانی تسکیل شد به نام سازمان یونسکو!

حیف نان توی کوپه قطار به سمت مشهد می‌رفته، به روبروییش میگه: به سلامتی از مشهد بر می‌گردید؟

به آقای خوش غیرت مسیج می زنن که زنتو با یه نفر دیگه دیدن. می گه اه... حالم از اس ام اس تکراری به هم می خوره!

خانومه 8 قلو بچه دار می شه، ولی می بینن هر کدوم از بچه هاش یه رنگی هستن! تحقیق می کنن می بینن به جای قرص ضد حاملگی اسمارتیز خورده بوده!

به حیف نان میگن با وطن جمله بساز میگه: من رفتم حمام و تنم رو شستم بهش میگن نه با ( ط ) دسته دار باشه. حیف نان میگه: اتفاقاً با طی دسته دار تنمو شستم

به شوکت میگن: شنیدی فیلم زهره دخترت، دست مردم پخش شده؟ میگه اینا همش نقشه های اون دختره ی گدا گشنه س. سریالش تموم شده. هنوزم دست از سر ما بر نمی داره.




نوع مطلب : جوک، 
برچسب ها : جک، جک رشتی، جک تهرانی، جک قزوینی، جک شیرازی، جک لوتی، جک خفن، جک س، جک سک،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 21 دی 1388 :: نویسنده : o ps


( کل صفحات : 17 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


به حرمت اشک مادر توبه کردم

مدیر وبلاگ : o ps
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون درباره سایت








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :